بیا دنیا بسازیم
بساز آنچه را میخواهی
آخرین دسترسی من به اینترنت در اینور سال هستش و میرم مسافرت. برعکس بچگی هام که دوست داشتم تعطیلات نوروز زیادتر باشه، لحظه شماری می کنم اون بخش روزهای زیادی! تعطیلات، زودتر به پایان برسه. (چند تا تدریس کوچیک قبول کردم و بابتش خیلی خوشحالم). برای همه شما آرزوی لحظات پر از شادی و سلامتی دارم. سالی بهتر و پربار تر از 90 داشته باشید در پناه خدای بزرگ. در این واپسین دقایق سال 90، از خدا تشکر می کنم به خاطر لطف و کرم و رحمتی که به همه ما ارزانی داشته و به خاطر عشق بدون قید و شرطش. از شما هم به خاطر تمام لحظه های خوبی که برام ساختید، متشکرم. * خدایا یکی از بدترین و سخت ترین رفتارها، ناسپاسیست. کمکم کن جزو ناسپاسان محبت تو و دوستانم نباشم.
** به دلیل مشکلات فنی! نتونستم تصویر آپلود کنم و نمیتونم غیر مستقیم لینک بذارم. برای اونهایی که پارسال وبلاگ من رو نمی خوندند، لینک زیر رو میذارم که درست کردن جامی با شمع داخلش بود. شاید به درد یکی بخوره:
http://biadonyabesazim.blogfa.com/post-305.aspx
رفته بودم خرید. از برگشتن متوجه شدم هیچی پول توی کیفم ندارم (همه خریدها رو با کارت انجام داده بودم). عابر بانک هم نوشته بود این دستگاه فعلا قادر به پاسخگویی نیست. از مغازه دیگری خرید کردم و گفتم دو هزار تومن بیشتر از کارتم برداره و بهم بده، اما گفت متاسفانه امروز وضع صندوقمون افتضاحه!
**
یادآوری روزهای گذشته: برف اومد و کلی پارو بازی کردم. برف و شیره هم
خوردیم. بچه که بودیم، اینهمه بستی و خوردنی و ... نبود که. مامان آلاسکا
درست میکرد و برف و شیره بهمون میداد. ........ یه روزایی بود توی زندگیم،
که فکر می کردم تفاوت نسل بین من و بابا و مامان وجود داره و چرا من رو درک
نمی کنند. حالا می بینم که چقدر تفاوت وجود داره بین من و شاگردهام یا بچه
های کوچکتر از اونها. پنج شنبه رفته بودم طرفهای ونک. خوش و خرم و خندان. به امید اینکه روز خوبی
در پیش روست. در چند قدمی من، یهو چند نفر یه خانومه رو کشون کشون توی ون
انداختند و بردند. طبق معمول این اتفاقات، فریادهای خانومه تا به عرش می
رسید. شب که اومده بودم خونه، ذهنم درگیرش بود. وقتی هم خوابیدم همش داشتم
کابوس می دیدم و بیدار می شدم و از سر درد به خودم بد و بیراه می گفتم که آخه به تو چه ربطی داره که خوابشون رو می بینی. کابوسهام هم در نوع خودش جالب بود. مثلا می دیدم که دارم
کتاب تاریخ دبیرستانم (که جلدش قهوه ای کمرنگ بود) رو می خونم و رسیده ام
به اون صفحه ای که عکس مربوط به دوران کشف حجابه و مامورها ریخته اند سر
چند تا خانوم و به زور، موهاشون رو بیرون می کشند (شایدم یکی از صحنه های فیلمی بوده که توی ذهنم میومد). بعد یهو چند تا صفحه ورق
میزدم و می رسیدم به صفحه ای که صبح دیده بودم و چند تا مامور، به زور
موهای خانومی رو زیر روسری می کردند.
کتابی از کتابخونه گرفته ام که آثار سومین نمایشگاه سالانه حروف نگاری (تایپوگرافی) پوستر اسماء الحُسنی رو جمع آوری کرده. مال سال 1386 هستش. و امسال هفتمین نمایشگاهش هم برگزار شده. زمان برگزاریش هم ماه رمضان هر ساله. برگزار کننده این نمایشگاه، سایت "تودی پوسترز" هستش. خیلی این حروف نگاری رو دوست دارم. تصویر چند تاشون رو که برام هیجان انگیزتر بود، اینجا میگذارم. جایزه اول به پوستر خَیرُ الرازقین اثر عبدالحمید زنگانه، به خاطر هماهنگی معنا و ساختار بصری و بیان تصویری ساده و مفهومی برای ارتباط با مخاطب، تعلق گرفته: از نزدیک تر: هیئت داوران به منظور تشویق استعدادهای نو، از سه نفر که یکیشون علی چکاو است، برای پوستر خیرالرازقین تقدیر کرده: یا ..
خلاصه که ترجیح دادم هوای این بهترین ماه سال رو داشته باشم و هر روز یه جوری اردیبهشت رو لمس کنم. چون از خرداد، گرما، زندگی رو عجیب غریب میکنه. امیدوارم دیدن جشنواره لاله ها در منطقه ی آسارای جاده چالوس رفته باشید:

* دوازدهم اردیبهشت تولدم بود:
** به مناسبت دوازدهم اردیبهشت و قدردانی از مقام معلم، برامون جشنی برگزار شد. یک گروه از مدرسه راهنمایی دخترونه اومدند سرودی فوق العاده زیبا با شعری بسیار تاثیرگذار خوندند که از همون اولش اشک من سراریز شد. یعنی زبون گاز گرفتن و حرف زدن با خودم هم باعث نشد جلوش گرفته بشه. بعدش هم همش توی دلم گفتم یعنی میشه یه روزی معلم بچه های راهنمایی بشم. برام خواستنی بودند.
*** فرصت نشد سر وقت تبریک بگم: الان روز مادر و روز زن رو به همه خانومهای مهربونی که به عشق و انسانیت معنا بخشیدند، تبریک میگم. مطمئنا هیچ کاری یا هیچ چیزی جبران زحماتشون رو نمیکنه. ولی خب بالاخره درختی کاشته اند دیروَقتی، تا به زیر سایه اش نشینند روز سختی .... .
**** مدتیه وبلاگها رو نخونده ام. امیدوارم برای همه تون اتفاقهای خوب در جریان بوده باشه.
1) یه مسافرت کوچولو به نمک آبرود داشتیم. خللللللللللوت، تمیز و بدون سر و صدا. نصف مسیر راه، برف بود هوس میکردی از بالای کوه، سُر بخوری پایین و باقی مسیر، رنگهای سبز تازه. آخرش هم از سرما و دردی که به پاهام هدیه داده شد، حسابی به غلط کردن افتادم.
اینقدر شهرداری (؟) آشغالهای شهری رو توی جنگلهای عباس آباد و کنار دریا و ... ریخته بود که فقط باید بالا رو نگاه می کردی نه پایین روی زمین رو. البته این یکی رو نتونستم نادیده بگیرم که از لای آشغالها اومد بیرون:
2) چند روز پیش وبلاگی رو میخوندم که نوشته بود یه ماشینی از پشت سر به ماشینش زده و فرار کرده. کلی راهنمایی به خانومها داده بود که مواظب باشید و کارهای ضروری در این مواقع چیه و ... . رفته بودم بیرون با ماشین. پژوی جلویی می خواست وارد خیابون اصلی بشه، منم پشت سرش با حفظ فاصله ایستادم. انگار پشیمون شد. دنده عقب اومد. جا نداشتم برم عقب. براش بوق زدم که حواسش باشه زیاد عقب نیاد. دیدم باز داره میاد. با خیال راحت! دستم رو روی بوق گذاشتم و بوووووووق ممتد زدم. بومممممم، چنان کوبید به ماشین که برای چند ثانیه، از مسخره بودن این تصادف، نمی دونستم خوابم یا بیدار. بهت زده نشسته بودم که راننده اش اومد پایین و نگاه کرد به شاهکارش.
هاج و واج رفتم و دیدم پلاک ماشین به طور افقی از وسط، خم شده. زد زیر خنده و گفت هیچی نشده، بریم. هنوز توی شوک بودم و صدای بوق ممتد ماشین توی گوشم تکرار میشد. گفتم توی آینه رو نگاه نمی کنید، اقلا صدای بوق رو توجه می کردید. باز لبخند زد و گفت حالا هم که چیزی نشده، بریم دیگه. یعنی یک کلمه فقط یک کلمه نگفت ببخشید. تازه ببخشید داریم تا ببخشید. وقتی پشیمونی در رفتارت مشهود باشه و برای دلجویی، رفتار شایسته ای داشته باشی، آدم، نرم میشه. ولی وقتی نمیگی ببخشید یا میگی اما در عمل، ...
* فکر میکنم خودم کم کلمه ببخشید رو به زبون میارم (اون ببخشیدهایی که ناخودآگاه از زبون آدم میپره بیرون مثلا موقع برخورد ناگهانی با یک عابر پیاده و ...، منظورم نیست). اگر اشتباهی از من بوده باشه و تصمیم به عذرخواهی داشته باشم، معمولا با یه کاری بالاخره دلجویی می کنم. ولی احتمالا مردم دوست دارند هم زبونی هم عملی، ازشون عذرخواهی بشه.

جِل (دستار ادیسون) تعریف میکنه ادیسون سال 1876 در به در دنبال یافتن فیلامان مناسب درون لامپ بوده. هر ماده ای که دستشون می رسیده، امتحان می کردند. روی الیاف پنبه، کتان، کنف، سیم و حتی چوبهای محکم، آزمایشهایی انجام دادند. حتی برای ابریشم خام چینی و ایتالیایی، عمل جوشاندن رو هم انجام دادند. از موی اسب، لاستیک های محکم، چوب پنبه، سلولوئید، الیاف مختلف سبزیها، قیر، کاغذ بسته بندی، مقوا، الیاف کاغذ، کاغذ پوستی، خیزران، الیاف کنف هندی خام و ذرت و ... هم استفاده کردند. جالب ترین چیزی که امتحان کردند، موی ریش افراد و کارکنان آزمایشگاه بوده. اما هیچکدوم فایده نداشته. اما ناامید نمیشن.
تا اینکه سال 1879 الیافی از یک نوع پارچه نخی رو با لایه ای از کربن (زغال) می پوشانند و حبابی که ساخته بودند، روشن میشه. جِل تعریف میکنه با ادیسون تمام شب نشستند و زل زدند به نور خیره کننده لامپ. حتی گفته اند که با نگرانی تا 40 ساعت بعدش هم همینطور داشتند نگاش می کردند تا مطمئن بشن روشن می مونه و کار میکنه. خلاصه که 45 ساعت روشن بوده. ادیسون هم گفته اگه این ماده 45 ساعت دووم آورده، میتونم کاری کنم که 100 ساعت هم دووم بیاره.
و سرانجام چند وقت بعدش، آزمایشگاه رو به روی مردم باز کردند. مردم توی هوای طوفانی با ترن های فوق العاده از شرق و غرب آمریکا میومدند تا اولین افرادی باشند که لامپ رو از نزدیک می بینند. ادیسون همه جا رو لامپ بارون! کرده بوده. آزمایشاتی هم برای مردم انجام می دادند. مثلا محاسبه می کردند که طی سی سال در یه خونه واقعی، چند بار یه لامپ، روشن و خاموش میشه. و بعد، در یک آزمایش، لامپی رو به همون تعداد و با سرعت، قطع و وصل می کردند و نشون می دادند که هیچ تغییری در شدت روشنایی، مدت و دوام لامپ، مشاهده نمیشه.
* خلاصه که این دفعه لامپ خریدید، یه نگاهی به داخلش بندازید و فکر کنید که حتی موی ریش افراد رو هم امتحان کرده بودند.
1) سلام سلام. سال نو رو دوباره تبریک میگم و براتون سلامتی و روزهای خوش، آرزومندم. نوشتن در سال جدید، چقدر سخت شده! این بخور و بخوابهای نوروز، آدم رو تنبل میکنه. امسال یه موجود بزرگ رو کشف کردم. تا حالا ندیده بودمش. انگار بهار هم نتونسته بود بیدارش کنه. اینقدر فربه بود که نمی تونست از جاش تکون بخوره:
2) پیامکی برام اومده از شماره ای که نمی شناسم با این متن (بدون دخل و تصرف در دیکته و آیین نگارش، نقل میکنم): "سلام برادرمن سید محمدهستم بچه عشایرم گله داربرادرحقیقت با گوسفندا که بودم یه مقدارسکه بادوتا مسجمه قدیمی پیداکردیم تورابه سربریده امام حسین به کسی نگو به ابوالفضل راست میگویم ترسیدم زنگ بزنم کمک کن بفروشم منتظرزنگتم یاعلی"


بانک بودم. منتظر نوبتم. یه پیرمرد خوش لباسی، نشسته بود و یه عده رو دور خودش جمع کرده و چنان با حرارت! از هستی و آفرینش می گفت، که چند نفر دیگه هم دورش نشستند. از جملاتش معلوم بود آدم باسوادیه. صندلی من ازش خیلی دور نبود. با چنان منطقی که برام جالب توجه بود، بعد از یک ربع برای همگان ثابت کرد که خدایی وجود نداره و آنچه که هست، هستی می باشد.
یاد یک مصا*حبه عقی*د*تی افتادم. آقای روحانی گفت: در عرض یک ربع، اثبات کن حجاب برای یه خانوم، واجب و ضروریه. از کسی دیگر هم خواسته بود: در عرض یک ربع، متقاعدم کن معاد و جزا و حساب کتابی هم وجود داره.
به نظر من، اگه قراره جا شمعی ای باشه که برای چند روز نگهداری بشه و ازش لذت ببرید، بهتره روش طرح نزنید. و مثل پرتقالی که گفتم، فقط خشکش کنید و با شمع مایع شده، پر بشه. وقتی کاملا خشک میشه، آب هم بهش برسه، خراب نمیشه و راحت شسته میشه. اما اگه روش، طرح بزنید، موقع خشک شدن، خطوط طرح، کمی کج و کوله میشه. از طرفی، برای شبهای مثلا یلدا، میشه تازه تازه اش رو درست کرد و طرحهای زیبا روش زد. با یک لوله خودکار هم میشه سوراخ سوراخش کرد و الزاما نیازی به این طرحهای قلب و گل و ... هم نیست.

1) رفته بودم تامین اجتماعی. حدود 15 نفر روی صندلی نشسته بودند. معلوم بود نوبت خودشون رو توی صف مشخص کرده اند و برای رفع خستگی نشسته اند. تقریبا 7 نفر هم توی صف بودند. نفر آخر رو پیدا و نوبتم رو معلوم کردم. یک خانومی خیلی جلوتر از من بود. نوبتش شد، کاراش رو انجام داد و رفت دنبال امضاهای بعدیش. بعد از مدت طولانی که صف کمی جلو رفت، خانومه دوباره برگشت اتاق ما. اومد وسط صف. به بقیه هم اشاره کرد که نوبت گرفته بودم.
صندلی کنار من، جا خالی شد، اومد نشست. سر صحبت رو باز کرد که آره چقدر شلوغه و ... . گفتم ببخشید ولی درست نیست اون موقع که توی صف بودید، دوباره از انتهای صف برای بعدا که از اتاق میرید بیرون و بر می گردید، نوبت بگیرید. .. دید من دلخورم، با تمسخر گفت حالا شما عصبانی نباش، از اون کسایی که ته صف ایستاده اند، حلالیت می گیرم! .. خسته بودم از کارهای اداری. گفتم من یکی از اون کسایی هستم که باید ازم حلالیت بطلبید اگه اینقدر ادعای این مساله رو دارید. چون الان دوباره اومده اید خیلی جلوتر از من ایستاده اید، اگه همه طرز تفکر شما رو داشته باشند که حالا حالاها نوبت من و دیگران نمیشه.
گفت من از ساعت 7 صبح اومده ام. گفتم یعنی چون ساعت 7 اومدید، حق دارید که خسته باشید و کارهاتون زودتر سر و سامون بگیره؟ اگه صلاح می دونید در این اتاق رو ببندید و بگید فقط هر کی ساعت 7 اومده، بمونه و مدام نوبت بگیره و کارهاش رو انجام بده و بعدش نوبت به بقیه مراجعین برسه.
* به نظر من زنبیل گذاشتن توی صف وقتی خودت هنوز توی صفی، درست نیست. ضایع کردن حق دیگرانه.
2) در همان صف عریض و طویل سازمان تامین اجتماعی:
چند بار بین دیگران دعوا شد سر پیدا کردن نوبتشون. برای همین کسایی که نشسته بودند، پاشدند و اومدند توی صف. خیلی شلوغ شد. کمی بعد، دعوا شد بین یه دختر و آقای پشت سرش. داد می زد که چرا تنت رو به من می چسبونی و ... . آقاهه هم از اون ... بود. گفت جااااااااا نیست. رفتم ته صف و به تمام آقایون و خانومهایی که اونجا بودند گفتم لطفا همگی دو قدم برید عقب تر. هر کی هم کمتر می رفت، ایراد گرفتم که کمه، بیشتر.
** یاد مدرسه افتادم. اون وقتهایی که ناظم می گفت از جلو نظام (؟). دستهامون رو میذاشتیم روی شونه نفر جلویی و به اندازه طول دست، می رفتیم عقب. دنیا هنوزم همون طوری، کارش راه می افته.

روی عبارت صدقه سلامتی، حساسیت دارم و همیشه یه پولی رو در ماه میذارم کنار واسه ی این مساله. نمی دونم چرا یهو تصمیم گرفتم تنها پولی که ته کیفم بود رو بهش بدهم. صد تومنی رو دادم و خواستم برم که پرتش کرد طرفم و یه همچین چیزی گفت که نترسی یه وقت ازت چیزی کم بشه هاااا، پولت رو بردار واسه خودت.
* خواستم منم به عنوان یک موجود ایرانی، ابراز خوشحالی کنم برای اسکار آقای فرهادی. مرسی از همه شون که دل اینهمه ایرانی رو شاد کردند. تا باد، چنین بادا.

تلاش کردم.
تا جایی که دستم باز بود و شرایط اجازه می داد، سعی کردم از بهمن برم مشهد با شرایط کاری خیلی بهتر. چمدونم رو نبسته بودم. اما همه چیز رو آماده رفتن کرده بودم. نشد. تمام مدتی که متن رو تایپ کردم، یه جمله توی ذهنم تکرار شد: چقدر خدا زورش زیاده. سال 87 بهم اصرار شد که بیا مشهد. فلان کار مناسب هست. شرایط طوری بود که نمی خواستم از کرج دور شم. اما چه می دونستم زور خدا اینقدر زیاده.
عمو باهام حرف زد. گفت چقدر اون سال بهت گفتم بیا، نیومدی. حالا بازم سعیت رو بکن. منم باید لبخند بزنم و هیچی نگم از اینکه اون سال، هرگز فکرشم نمی کردم کارهای دنیا اینقدر عجیب باشه. جاهایی که برای تدریس می رفتم رو کنسل کردم. گفتم دارم میرم مشهد. مشهد هم کنسل کردند. حالا از این جا مونده از اونجا رونده. به همه لبخند میزنم که بی خیال حالا وقتم زیاده و همش میرسم مطالعه کنم و به سایر علایقم بپردازم. اما خودم میدونم دارم نقش بازی می کنم. و مطمئن نیستم برای مهرماه هم امیدی باشه. فقط می تونم بازم تلاش کنم برای خواسته هام... همچنان غروب پنج شنبه ها دلم می گیره...
* خیلی خواب می بینم. حتی چند تا در یک شب. دیشب چی دیده باشم، خوبه؟ دیدم توی اتوبان کرج - تهران رانندگی می کنم. یهو یک عالمه جنازه روی زمین دیدم که روی آسفالت و توی خاکی، پخش و پلا شده اند. همه زخمی یا در حال سوختن بودند. از مردم پرسیدم چی شده؟ گفتند یه هواپیما توی اتوبان مجبور به فرود شده و منفجر. (این چند روز دنبال بلیط هواپیما برای یه سفر تفریحی بودیم).
** از اونجایی که دختر همسایه طبقه پایینی رو بعضی هاتون خیلی دوست داشتین و گفتید درکش کنم، اضافه می کنم که ایشون بعد از اخطاریه ی من، چند روزی افسرده شد (؟) ولی دوباره در همان ساعات کذایی شروع به تمرین کرد. اما خدا که زورش زیاده!، دلش رو به رحم آورد و در ساعات 6 تا 9 شب فقط تمرین میکنه. خدایش نگهدارش باد.
ولنتاین؟
یا اون بازی که نقطه چین ها رو می خوردند؟!
* قلبهاتون تپنده و در اَمان از گزند روزگار.

چند هفته ای تصمیم گرفتم برم حضوری بهشون بگم. اما گفتم شاید کارم از روی عصبانیت باشه و راستش ترسیدم برم و بهم بگن چهار دیواری، اختیاری. سعی کردم تحمل کنم. اما هر بار که خوابم، و اون شروع میکنه، از خواب می پرم و آشفتگی و عصبانیت، سردرد و بدخلقی و ... میاره. موقع مطالعه و تصحیح برگه و هر کار دیگری که به سکوت نیاز هست، صدای این ساز قطع نمیشه. چند روز پیش که دوباره از خواب پریدم، یه کاغذ گذاشتم جلوم و چیزهایی نوشتم با این مضمون که همسایه محترم، سلام خواهشمند است در ساعات استراحت ساکنین مجتمع (اینجا دیگه از طرف همه اظهارنظر کردم)، از تمرین و یادگیری موسیقی خودداری فرمایید. و البته تشکر هم کردم پیشاپیش.
از پشت کاغذ که سفید بود، به گوشه درشون چسبوندم. حالا از اونروز دیگه اصلا! صدای این ساز نمیاد. آقای برادر کوچیکه میگه باعث شدی یه هنرمند، ذوق هنریش لطمه ببینه. شاید یک شگفتی در موسیقی ایران رو از ما گرفته باشی.
* نمیدونم در فرهنگ آپارتمان نشینی، کار درستی کرده ام یا نه. خودم هم گاهی دف میزنم. یک ربع بیشتر نمیزنم. اونم با رعایت ساعتی که اغلب مردم خونه نباشند یا احتمال خواب بودنشون کم باشه مثلا قبل از نهار.

چه
خوب میشد توی تاکسی هم یه چیزی شبیه کارت خوان وجود می داشت. اون وقت
راننده ها اینقدر اعصاب داغونشون رو به ما نشون نمی دادند. امروز سوار
تاکسی ای بودم که یه صد تومنی ناقابل هم نداشت. من و سه تا آقای مسافر هم
هزار تومنی داشتیم. وسط مسیر که یکی می خواست پیاده بشه، همه مون پاشدیم و
خودمون رو تکوندیم تا از این جیب و از اون کیف و ... چند تا صد تومنی
بیابیم.
* اینجا که تا حالا برام پیش نیومده ولی یه چیزهایی یادمه یه زمانی در مشهد به جای باقی مانده پول، چسب زخم رد و بدل میشد.

اوست خدای آفریننده عالم امکان
و پدیدآورنده جهان و جهانیان
نگارنده صورت خلقان، او را
نامهای نیکو بسیار است، آنچه در
آسمانها و زمین است همه به
تسبیح و ستایش او مشغولند و
اوست یکتا خدای مقتدر حکیم
سوره حشر، آیه 24

احکم الحاکمین
ارحم الراحمین
احسن الخالقین
خیر الرازقین
ذوالجلال و الاکرام
مالک الملک
ذوالفضل العظیم
رفیع الدرجات
عالم الغیب و الشهاده
اهل التقوی
و ..
کف اتاقم با سقف اتاق دختر همسایه پایینی، مشترکه. ایشون کلاس ویولن میرن تازگیها. تازه کار و بسیار با پشتکار هستند. هر نیم ساعت، ده دقیقه استراحت داره. و در کل دو ساعت کامل بعد از ظهرها تمرین میکنه. هر روز. بلا استثناء.
سقف اتاقم با کف اتاق پسر بچه همسایه بالایی، مشترکه. استعدادش در جیغ زدنه. 4-5 سالشه. تک فرزنده و دویدن و پرتاب کردن اسباب بازی به زمین رو خیلی دوست داره. مامانش هم اصلا حوصله نداره بچه رو ببره پارک. حتی تابستونها.
ضلع دیگر اتاقم با اتاق برادرام، مشترکه. آرومند! فقط شبها ممکنه یکیشون خرخر کنه. چون بالشتش از زیر سرش میره وسط اتاق.
2) جلوی مترو کرج، سوار ون شدم. ردیف اول. ماشین که راه افتاد، صدای زنگ یه مبایلی از انتهای ون اومد. گذاشت روی صدای بلند. تا راحت باشه و گوشی رو به گوش محترمش نچسبونه! و شروع کرد به حرف زدن. داد میزد که خب شماره رو بده تا خودم زنگ بزنم. اونور خط بهش گفت بنویس: سی و سه شصت و هفت ششصد و بیست. آقاهه تکرار کرد: سی و سه شصت و هفت ششصد و بیست؟ گفت آره همینه.
به شماره مربوطه زنگ زد. صدایی گفت که این شماره در شبکه موجود نیست. باز این آقاهه زنگ زد به نفر اولیه. گفت: مگه نگفتی سی و سه شصت و هفت ششصد و بیست؟ میگه در شبکه نیست که. اونم گفت: کد کرج رو اولش زدی؟ گفت: آهاااااااااا. نه خداحافظ.
من و چند نفر دیگه یه سری تکون دادیم که یعنی ان شاا.. ایندفعه شماره رو درست بگیره و داد زدنش تموم بشه. باز شماره گرفت و باز ایراد گرفت و باز زنگ زد به نفر اولیه. گفت مگه نگفتی صفر دویست و شصت و یک سی و سه هفتاد و شیش ششصد و بیست؟ اونور خط گفت: نههههههه. صفر دویست و شصت و یک سی و سه شصت و هفت ششصد و بیست! گفت: باشه. وایسا تا حفظش کنم.
قطع کرد و همش زیر لب شماره رو تکرار میکرد که از ذهنش پاک نشه. شروع به شماره گرفتن کرد و بلند بلند هم تکرار میکرد: سی و سه شصت و هفت ششصد و بیست. نفر کناریش به همه لطف کرد و بهش گفت صفر دویست و شصت و یک رو اولش نگرفتید!
خلاصه بازم ایراد گرفت و دوباره زنگ زد به نفر اولیه و گفت ببین خودت به همون شماره که میگی زنگ بزن و بگو اونها با من تماس بگیرن.
دیگه من پیاده شدم و خلاص.

اول رفتم که فقط تجدید خاطرات کنم. نوستالوژی و اینجور چیزا. سرپا بودم... کم کم نشستم روی نزدیکترین مبل. حتما دیدینش.
اسم برنامه اش، "بچه های دیروز" بود. علامت 30+ گوشه تلویزیون، خودنمایی میکرد.
نل در حال فرار بود و ... . اس ام اس های زیرنویس رو هم می خوندم که هم سن و سالهای من فرستاده بودند.
.
.
.
خانم خامنه رو هم دیدم.
.
.
اشکم دم دستم بود. رفتم گریه کردم.
* چیزهای خوب و قشنگی در گذشته هست که می خوای روش، خاک ننشینه و مثل یه اثر ارزشمند، حفظش کنی و نذاری کسی بهش دست بزنه، مبادا که خراب بشه.
** آقای برادر بزرگ، به دلیل شدت علاقه اش به کارتون و کودکیش، صدای زنگ مبایلش رو از یکی از کارتونهای قدیمی انتخاب کرده. خجالت هم نمیکشه توی محل کارش.
هنوزم شبها که خسته میاد خونه، باید حتما موش و گربه نگاه کنه.
*** زندگی، دنده عقب نداره.
2) چند روزیست انگشتم رو بریده ام. موقع خلال کردن سیب زمینی. یه کارد جدید گرفتیم. عقلم رو دادم به چشمم و گفتم چقدر خوش استیله و حتما لذت داره کار کردن باهاش. بقدری عمیق بریدم که الان هنوز نمیشه از انگشتم زیاد استفاده کنم. تنها دلیلی که چاقو تا انتها نبرید، گیر کردن چاقو به ناخنم بود. الان فهمیده ام که یکی از صدها دلیل آفرینش ناخن توسط خدا، این بوده. پنجاه درصد دریافتی این ترم رو برام واریز کرده بودند و موقع خلال کردن داشتم به این فکر می کردم یه شب همه اعضای خانواده رو به مناسبت تولد مامان و بابا که به فاصله پنج رو از همدیگه هستش، بیرون به شام دعوت کنم که اینطوری شد.
3) یاد ایامی که گذشت:

| Design By : Pichak |



