تبليغاتX
بیا دنیا بسازیم




















بیا دنیا بسازیم

بساز آنچه را میخواهی

امام حسين (ع) مي فرمايد: خداوند به هرکس، راستگويي و نيکخويي و پاکدامني و پاک خوري، روزي کند خير دنيا و آخرت را ويژه او ساخته است.

به امام حسين (ع) عرض شد: بيم تو از پروردگارت، چه فراوان است؟ فرمود: در روز قيامت جز آنکس که در دنيا خوف خدا داشته، کسي ايمن نيست.

شخصي به امام حسين (ع) نامه نوشت که: با دو کلمه مختصر، مرا پندي ده. حضرت نوشت: کسي که از راه نافرماني خدا درصدد چيزي برآيد، آنچه را اميد دارد، زودتر از دست ميدهد و آنچه را بيم دارد، زودتر سر مي رسد.

نوشته شده در شنبه 5 دی1388 توسط سارا|

* وقایع اتفاقیه ( آذر 88)

ماشین رو توی یکی از شلوغ ترین خیابونها پارک کرده بودیم. بعد از یک ساعت اومدم خریدها رو بذارم توی صندوق عقب. درش به اندازه ای که یه آدم بخواد بشینه توی ماشین، باز بود!

در صورتیکه قسم می خورم قفلش کرده بودم.

همه چیز، سر جاش بود.

نوشته شده در شنبه 28 آذر1388 توسط سارا| |

توی وقت استراحتِ بین کلاسها، با همکارهای محترم و محترمه، سرِ مرد و زن بودن، با اراده بودن و نبودنشون، باوفا بودن و نبودن، تحمل مشکلات داشتن و نداشتن و توانایی داشتن و نداشتن، خلاصه ی کلام، سرِ اینکه جنس مونث، قوی تر و بهتره یا مذکر، بحث می کردیم. با ادله بیشمار و قوی، همکاران محترم تسلیم شدند.  ما سه تا بودیم. اونها پنج تا. (از همین اعداد، می تونید قوی تر بودن ما رو درک کنید)

مهمترینش اراده توی زندگی و مشکلات بود. و اینکه مذکرها برای رسیدن به خواسته شون، هر کاری می کنند. حتی ...

شب، شبِ تاريك
شب، شب بي رونق خاموش
مرد تنها بر دوراهي

بين راه خانه و ميخانه حيران است.

عاقبت وامانده از انديشه هايش مرد
سكه اي از جيب خود

مي آورد بيرون

شير يا خط؟

خط اگر آمد به خانه
شير اگر آمد به ميخانه
سكه شب را مي شكافد  ....

خــط  !!!

مرد تنها از حساب سكه سرجنبانده و
آنگاه رندانه

جانب ميخانه مي گيرد.

نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر1388 توسط سارا| |

معلم اول ابتداییم، خانم یکه زارع بود.

وقی گریه می کردم، دست نوازشش رو دریغ نمی کرد و کتابِ غصه رو می بست. (بعدا فهمیدم به این کار، میگن رادیکال گرفتن). وقتی شوق، راه گلوم رو می بست، همراهم بود و درهای شادی ام رو بیشتر می گشود. (بعدا فهمیدم به این کار، میگن به توان دو رسوندن). دوست دارم معلم خوبی بشم. خوب رادیکال بگیرم. درست به توان برسونم. و فراموش نکنم زندگی چیزی جز این نیست.

دبیر شیمی پیش دانشگاهیم، مردی از جنس یکرنگی و صداقت بود. وسط کلاس شیمی، درس زندگی می داد. یادم نمیره وقتایی که همش می گفت بهترین دوران زندگیتون، همین دوران دبیرستانه. یادم نمیره وقتی رو که بعدِ کلی فضولی کشف کردیم اسم کوچیکش مسعوده. یادم نمیره وقتی رو که همکلاسیم پشت تلفن، کلی مقدمه چینی کرد که سارا هول نشی ها، خبر بدی برات دارم. یادم نمیره پارچه های سیاه دم درب منزلش. خودش و همسرش. یادم نمیره وقتی همه مدرسه بلند بلند گریه کردند. یادم نمیره وقتی که مدیر سر صف، اجازه داد لحظات طولانی، اعظم قرآن رو با صوت بخونه و ما توی بغل هم اشک درموندگی بریزیم. یادم نمیره آساره روی زمین، بند نمی شد و می گفت همتون دروغ میگید.

دلم براش تنگ شده. توی خواب همه مون اومد. کنار منم نشست. سرم رو نوازش کرد و گفت دیگه گریه نکن. خوب درس بخون و آدم مفیدی برای جامعه بشو.

رفتم کلاس درس و آنجا
خانم معلم، همدمم شد
با "آب، بابا" یاد دادن
آغازِ پایانِ غمم شد

هر روز درس تازه‌ای را
با مهربانی یاد می‌داد
نادانیم را ذره ذره
با خنده‌اش بر باد می‌داد

مانند مادر بود او هم
هم قصه و هم شعر می‌خواند
اما معلم لحظه‌ای هم
من را ز پیش خود نمیراند

با زحمت آموزگارم
حالا خودم استاد هستم
در خواندن هر شعر و قصه
با میل خود آزاد هستم 

نوشته شده در شنبه 21 آذر1388 توسط سارا| |

 

دیروز توی بانک ملی (لعنت به این نوبت ندادن) رفتم توی صف. آخرین نفر رو پیدا کردم و گفتم پشت سر شمام. خیلی راه رفته بودم. روی یه صندلی که دو قدمیه صف بود، نشستم. یه پسری که می لنگید، اومد و پرسید آخرین نفر کیه؟ بقیه به من اشاره کردند و چون من هم نزدیکش بودم، خودم هم تاکید کردم که آخری هستم. دیگران هم که اومدند، پشت سر اون پسره، نوبت گرفتند و هر کسی رفت دنبال جایی برای نشستن و یا پر کردن برگه بانکی.

سه نفر به نوبتم مونده بود که دیگه رفتم کنار صف ایستادم. جز من و اون سه نفر، کسی دیگه توی صف نبود. همه نشسته بودند. تا نوبت به من رسید، یهو بقیه هم اومدند و داد و بیداد یه آقاهه شروع شد که خانوم تو از کجا اومدی!!!؟ هرچی می گفتم الان نیم ساعته نوبت گرفته ام، حالیش که نمیشد هیچی، بی تربیت هم بود و می گفت چطور من، تو رو ندیدم؟ الان خودم بیست دقیقه است که اومده ام بانک. چطور تو رو ندیدم؟ گفتم چون شما متوجه من نشدین که همینجا هم روی صندلی نشسته بودم، دلیل نمیشه توهین کنید و تهمت بزنید. الان نوبت منه.

خانومها هم یکصدا شدند و پسری که می لنگید رو هل دادند! تا جلوی باجه بایسته و کار بانکیش رو انجام بده. به پسره گفتم آقا مگه شما ازم نپرسیدید که آخرین نفر کیه و گفتم من هستم و شما بعد من هستید؟؟؟

پسره با لبخندی روی لب گفت من اصلا اطلاعی ندارم. اگه می خواهید، بیایید کارتون رو انجام بدهید. اما همونطور که می بینید، هیچ کسی "راضی" نیست.

(ببین کی! من رو از خدا و رضایت نداشتن می ترسونه؟!)

نذاشتند توی صف بایستم. یعنی یه بحث و جدلی شد و توهین!!! به من که چه آدمهای پر رویی پیدا میشن توی دنیا. و سایر حرفهای مفت چهار تا خانم! و آقای به ظاهر متمدن.

هر کی من رو میشناسه، میدونه آخرین چیزی که من دارم پُرروییه!

یه نفس عمیق کشیدم و توی دلم گفتم خدایا نمی بخشم این تهمت و دروغگویی رو. امیدوارم یه روزی مورد تهمت قرار بگیرند. از بانک در اومدم. دورترین راه به خونه رو طی کردم تا هوای سرد، حالم رو بهتر کنه. توی خونه آب سرد خوردم تا آروم شم. خیلی دلم می خواست اشکای دم دستم، بریزه. اما نریخت!!!

نوشتمش تا حالم بهتر بشه.  

* چرا همه انتظار دارند که آدمهای دروغگو، تهمت زن، خودبرتربین و پررو! رو ببخشم؟! چرا میگن من مهربونم و ازم بعیده نبخشم؟ مگه من دل ندارم؟

** متنفرم از اینکه همش میگن ایرانی جماعت، با فرهنگ و اصیل و اِل و بل هستش. کو؟ فقط ادعا!!!

روزگار بد.

نوشته شده در سه شنبه 17 آذر1388 توسط سارا| |

۱) دیشب خواب عجیبی دیدم. خیلی واضح. با جزئیات. با تمام آدمهایی که می شناسم. البته الان هر کاری می کنم یادم بیاد چه افرادی رو توی خواب دیدم، به خاطر نمیارم. ولی مهمترین مساله ی خوابم رو به خاطر دارم. یه مار سیاه توی یه ظرف!

از وقتی از خواب بیدار شده ام، ناراحتم. خیلی به خوابهام توجه نمی کردم. توی اینترنت نوشته مار، نشانه ی دشمنه! اگه سیاه باشه که دیگه بدتر.

۲) سال پیش با عضویت در سایت اهدای عضو، کارتم رو دم در خونه دریافت کردم. دیشب کیفم رو ریخته بودم بیرون و مرتب می کردم. لای کارتهام، دیدمش. دوباره نوشته هاش رو خوندم و چشمم پر اشک شد. (اوففففف این اشک من، دم دسته. قابلی هم نداره ها). گفتم به خانواده محترم متذکر بشم که من همچین کارتی دارماااا. 

سارا: مامان این کارت اهدای عضوه، اینترنتی ثبت نام کردم و برام فرستادند.

مامان (درحالیکه به کارت توی دستم نگاه می کنه): اوهوم.

سارا: مامان پشتش نوشته به خانواده تون یادآوری کنید که تصمیمتون چیه. خب؟ پس من رو الکی نفرستین اون دنیا. اگه میشد، به چهار تا آدم، کمک کنید. خب؟

مامان (باعصبانیت): خوبه خوبه! تو تا من رو نفرستی اون دنیا، نمیری!

این دست نوشته، باعث شد با یه چشم، از شوق تپیدن دوباره ی یه قلب بگریَم و با چشم دیگه، از اندوه پرواز جسم یه گل ناز.

 

نوشته شده در جمعه 13 آذر1388 توسط سارا| |

این ترم، همین جوریشم دو تا شنبه به کلاسم، تعطیلی خورده بود. خودمم یه هفته بابت اون سرماخوردگی کذایی، استراحت داشتم. از هفته بعد، دوشنبه ها که روز تعطیلم بود، باید سه هفته کلاس جبرانی بذارم.

شنبه، لینک خاطرات یک عاقد رو توی وبلاگی دیدم. فکر نمی کردم مطلب جالبی توش بخونم. ولی اسمش من رو قلقلک داد. دو تا از نوشته هاش رو اینجا میذارم. خالی از لطف نیست:

۱) اضطرابی داماد را فرا گرفته بود دیروز. نمی دانم چرا فکر می کرد عروس نمی داند. وقتی وکالت گرفتن را شروع کردم، زیر لب چند بار به عروس گفت: سه مرتبه  سه مرتبه....... بار اول، نگی ها!! عروس اما آرام بود و مطمئن. درخواست وکالت اول که تمام شد، داماد نفس راحتی کشید و چهره ای مصمم به خود گرفت.

نوبت به وکالت ستانی از داماد رسید. پرسیدم: آقای...... آیا وکیلم تا دوشیزه........؟ جواب داماد باعث شد دو نفر از زور خنده، در سالن را باز کرده به بیرون پناه ببرند و چند نفر بزنند زیر قهقهه و دختران تورگیر هی ریز و طولانی بخندند و عاقد با جان کندن، خطبه را تمام کند.

بله. داماد با همان چهره مصمم و مطمئن در جواب من بلند و رسا گفت: وکیلم!!  خنده که کمتر شد، گفتم: من وکیل شما هستم یا شما وکیل من؟ حرف من باعث شد آنهایی که به واسطه حرمت مجلس، خنده خود را محبوس کرده بودند، رهایش کنند. جالب آنکه داماد اصلا متوجه اشتباه خود نشد.

تجربه یک عاقد: تا دیگر دامادها باشند سر سفره به عروس ها گیر نداده و به آنها آموزش "بله گویی" ندهند.


۲) "نمیشه آقا. چطور ممکنه؟ تا بی بی نیاد شروع نمی کنیم. زشته". اینها پاسخ همراهان عروس و داماد بود در مقابل همکارم که پرسید: خطبه عقد رو شروع کنیم؟! منتظر ماندیم و دست روی دست گذاشتیم تا بی بی بیاید. ده دقیقه بعد، بی بی را با سلام و صلوات آوردند، درحالی که بر ویلچری نشسته و سالیان درازی از عمرش گذشته بود. ظاهرا بزرگترین و مسن ترین فرد این خاندان بود.

خطبه عقد را با حضور بی بی خواندیم. خطبه تمام شد و بعد از آن، سر و صدای مهمانان که فلانی چی آورده و بهمانی چه چیزی هدیه کرده. بعد از مدتی با کل کشیدن و نقل پاشیدن و هلهله پشت سر عروس و داماد همه رفتند. اتاق عقد ظاهرا خالی شده بود. اما یکی از بچه های دفتر که وارد سالن شد تا سالن را چک کند، منظره جالبی دید. بی بی بیچاره ی بزرگ خاندان!! را جا گذاشته بودند و اصلا کسی به بردنش توجهی هم نکرده بود. فرستادم تا خبر دهد. بعد از مدتی مردی غرغرکنان آمد و با اکراه و نارضایتی دسته ویلچر بی بی را گرفت و کشان کشان از دفتر خارج کرد.

تجربه یک عاقد: شوری و بی نمکی، هر دو ناخوشایند است.

سارا: تصویرسازی یک نقاش رو دیدم در مورد مطلب بالا:

نوشته شده در سه شنبه 10 آذر1388 توسط سارا| |

چقدر خوبه تعطیله! فرصت می کنم نقاشی بکشم، وبلاگ بخونم، بنویسم و نگران زمان و کلاس و مساله جدید و تحقیقهای علمی! بچه ها و بررسی سی دی هاشون نباشم.

اغلب نقاشی هام، به نیت هدیه دادن به اشخاص مختلف، شروع میشه. به وسطاش که میرسم، هی میذارم روی دیوار و نگاش می کنم و از اونهمه رنگ، لذت میبرم. به آخراش که میرسم، میگم واااااای این همه زحمت رو باید بدهم به دیگران؟  آخرش که تموم میشه، میگم: سارا میشه به کسی هدیه اش ندهی؟! می تونی بعدا یه نقاشی دیگه براش بکشی.

* اون نقاشی هایی که به دیگران هدیه داده ام، حتما خیلی برام آدمهای مهمی بوده اند.

** دارم یه تصویری از یه خورشید سوزان میکشم. با یه پرنده نیم وجبی که اطرافش پرواز میکنه. تمام صفحه، پر از انواع قرمز و طلاییه.  

عاطفه نبوی دختر عموی ضيا نبوی است. هر دو از فعالان دانشجويی و فعالان حق تحصيل برای دانشجويان محروم از تحصيل. خبر بازداشتشون خيلی زود پيچيد. من روز ۱۳ آبان پلاکاردی با اسم اينها و بقيه تو خيابون داشتم. متاسفانه بستگان دور اين بچه ها قبلتر ها عضو سازمان گور به گور شده ی مجاهدين خلق بودند. کاش اين سازمان نفله می شد مثل برجهای آمريکا ما همه راحت می شديم. نشد و اين بچه ها به خاطر اينکه فقط يه نسبت فاميلی دارن به داشتن ارتباط با اونها محکوم شده اند.

حالا جالبش اينه عاطفه در دادگاه قبليش گفته بود مدرکی بيارين که من با اينها در ارتباطم. گفته بودن ما به نيت تو کار داريم دليلی نداره مدرک بياريم که تو با اينها در ارتباطی!!!

نوشته شده در شنبه 7 آذر1388 توسط سارا| |

شده ام

شبیه معادلات چند مجهولی

این روزها

هیچکس

از هیچ راهی نمی فهمدم!

نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر1388 توسط سارا| |

یه آقایی از همکارام، فوق لیسانس متا * لوژی از ا م ی ر  ک ب ی ر ه. چشماش سبزه و کلا قیافه خوبی داره. میگم چرا شرکتها و جاهای بهتر کار نمی کنید؟ میگه دنبالشم. اما هر شرکتی نمی خوام برم. توضیح میداد که یه جای دخترونه برای تدریس رفته که خیلی امکانات آزمایشگاهی شون خوب بوده و خوابگاه هم برای بچه ها داشته اند و ... .

گفت: شما هم برو سر بزن. من رو که راه ندادند. گفتند مجردی، دخترها می خورنت!

رفتم به آدرس مذکور. یه در ورودی داشت مثل این ورودی دانشگاهای آزاد! که حتی توی بیابون هم باشه، کلی عظمت دارند. یادم اومد جوونیام، اونجا رفته بودم کنکور!ِ نمی دونم چی چی بدهم.

معاونت آموزشی اونجا یه خانوم خیلی ناز و مهربون بود. شاید سی و شش ـ هفت ساله. وقتی خودم رو معرفی کردم، از جاش بلند شد و به صندلی اشاره کرد و گفت: استدعا می کنم بفرمایید.

مدارک تحصیلی و سوابق کاری خواست و نگاه دقیقی انداخت. اینقدر با محبت و بادقت با من حرف زد و جواب سوالاتم رو داد که خشکم زده بود. احساس راحتی می کردم باهاش. یه احترام متقابل. یه گفتگوی دوستانه.

وقتی بلند شدم که برم، جلوی چند نفر دیگه که اونجا درس می خوندند، برای من بلند شد. اومد در رو برام باز کرد و برگه ورود من رو که امضا کرده بود، با هر دو دست به سمت من دراز کرد و برام آرزوی موفقیت کرد. و نهایتا در کمال تعجب من، دو تا دستش رو روی سینه گذاشت و مثل این کره ای ها، کمی خم شد و گفت: از گفتگو با شما خیلی لذت بردم.

اینقدر جا خورده بودم که فکر کنم هر چی اصول ادب! بلد بودم، فراموشم شده بود. مطمئنا چشمام گرد شده بوده. همش با خودم میگفتم اینجا ایرانه؟!

وقتی برگشتم، بابا میگه اون لبخند گوشه لبت، واسه چیه؟

* این علامت سبزهاست! هیچ می دونید چه کسایی در برابر شما هستند؟! این علامتِ مخصوصِ حق طلبان است! احترام بگذارید. (برگرفته از می تی کُمان)

نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر1388 توسط سارا| |

خدایا مواظب این جوون باش.

وقایع اتفاقیه

با یک انسان خاص، ملاقاتی داشتم و ساعاتی رو سپری کردیم. فقط می دونم گذشت زمان رو حس نکردم. یاد مبحث "حرکت شتابدار تندشونده" که سر کلاس به بچه ها درس میدم، افتادم. توی چهره اش خستگی دیده نمیشد. به صندلی ام تکیه داده و به تجربیاتش گوش سپرده بودم. سرش پر از افکار گوناگون بود. کاملا مشخص بود ۲۴ ساعت شبانه روز، واقعا فرصت کوچکی برای استفاده از کلیه ی تواناییهاش هستش. انسان عجیبی بود. دلم می خواست وسط کلامش، آستینش رو بگیرم و بگم هیس، یه لحظه بیااااا، بیا بشینیم روی زمین. لیوان آب میوه مون رو توی دستمون بگیریم و به پشتی تکیه بدهیم و من نفس عمیقی بکشم و بگم: "خدا قوت" !

 

نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388 توسط سارا| |

* خیلی خوبه که خدا به آدمیزاد، عقل و شعور و توان اندیشیدن، مرحمت داشته. فقط مشکل اینجاست که استفاده از اون رو اجباری نکرده.

** خجالت آوره که همه اینها، همجنس من هستند. چه اندیشه ای رو توی مغزشون کرده اند که با این نوشته های مضحک، توی خیابون تشریف آورده اند. الان شوهرها و پدرانشون از ذوق دارن بال بال میزنند حتما. که عجب پرورده ایم ما!

*** جایی خوندم که قاتل اون خانوم مسلمان مصری که در آلمان توی دادگاه با ضربات چاقو کشته شده بود، به اشد مجازات محکوم شد. ولی در ایران ما، فقط روسای بلندپایه بلدند جار بزنند که شخصا!!! به قوه قضاییه بی لیاقت گفته اند که قاتل این خانوم رو پیدا کنند. 

****  خب به سلامتی قاتل ندا هم که پیدا شد. و ما کور بودیم و نفهمیده بودیم و حالا این همجنسای باهوش من، به من ثابت کردند که قاتل کیه.

نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388 توسط سارا| |

این دو هفته گذشته، با جناب عزراییل داشتیم دورانی رو سپری می کردیم بس مفرح!

دیگه بزور هی می فرستادمش دنبال نخود سیاه تا بی خیال من بشه. مثل اینکه خیلی از من خوشش اومده بود! سر کار نرفتم. استراحت مطلق داشتم و سرفه و سرفه و سردرد و چشم درد و کلکسیون علائم. خدا یه وقتایی دقیقا همون چیزی رو که میگی هیچوقت سرم نمیاد، سرت میاره. آدمی مثل من اصلا سرما نمی خوره. یادم نمیاد چقدر کوچیک بودم که سرمای سخت خوردم. به همه هم پز می دادم که سرما خوردگی دیگه چیه. بدن من قویه. ولی حسابی خدا ادبم کرد که بلبل زبونی هم حدی داره.

* بابا با تشویش و نگرانی، من رو پیدا می کنه و میگه زود خودت رو برسون. وقتی می رسم برام توضیح میده که ماشین رو جلوی درب منزل پارک نموده و حواسش به اس ام اس احسان رفته و سوئیچ رو در نیاورده و در ماشین رو هم قفل کرده.

این عمل جا گذاشتن سوئیچ در این ماشین که ما به عنوان ماشین دم دستی و به قول عامیانه ماشین توی شهری ازش استفاده می کنیم، قدمت پونزده ساله داره. تنها کسی هم که اینکار رو نکرده من هستم. پرونده ام پاک پاکه. اما بقیه تا دلشون خواسته، سوئیچ رو جا گذاشته اند.

بابا: ببین سارا من باید احسان رو ببرم لپ تاپش رو بده مشکلش رو برطرف کنند. بعدش باید برم بلیط قطار رو بگیرم و بعد میام خونه. کسی خونه نیست. تو باید از پشت پنجره، هوای ماشین رو داشته باشی.

من: واااااااااا! یعنی کشیک بدهم؟

بابا: آره. من نتونستم قفل ساز پیدا کنم. مغازه اش بسته بود. ظهر دوباره میرم. سوئیچ دیگه، هم دست علی بوده که صبح رفته سرکار و تا ساعت ۵ یا ۷ نمیاد خونه.

من: باشه شما برید.

از پشت پنجره نگاه می کنم که بابا ماشین رو در میاره و با تردید، همراه احسان میرن. هی ماشین رو نگاه می کنم. یه رفتگر رد میشه. یه نمکی رد میشه. یه خانوم رد میشه. چند تا پسر جوون. و.... 

تلفن زنگ میزنه. شماره باباست.

من: بله؟

بابا: سارا؟ برو پشت پنجره اتاق ما. از اونجا بهتر دید داره. نه. اصلا برو روی بالکن اتاق ما.

من: که چه کار کنم؟

بابا: ببین! کافیه با سنگ بزنن به شیشه نازکش و بپرن و ماشین رو بدزدند.

من: ای بابا. من از روی بالکن چطوری می تونم جلوی وقوع همچین چیزی رو بگیرم آخه!!!!!؟

بابا. تو باید سریع باشی. اگه همچین چیزی رو دیدی، سر و صدا میکنی و دزد می ترسه و ...

من: وای بابا! چه حرفایی میزنی. با سر و صدا کردن مگه میشه جلوشون رو گرفت. در ضمن زشته. با داد و هوار کردن هیچکی هم نمیاد کمک. لطفا به جای نگرانی، زودتر بیا خونه و قفل ساز بیار.

یه ساعت بعد مامان میاد و من همچنان چشمم به ماشینه و نمی دونم که اگه اتفاقی بیوفته، دقیقا باید چه حرکتی بکنم. برای مامان حرفهای بابا رو میگم و هر دومون می خندیدم و کلی پشت سر بابا حرف می زنیم. من پیشنهاد میدم که یه جوری مثلا با ملافه، ماشین رو استتار کنیم. مامان یه کارهای میکنه و کمی خیالش راحت میشه. بابا میاد و میگه سیخ کباب بده. من خودم قفل رو باز میکنم. دو نفری میرن و قفلش باز میشه.

اینجوری باید ماشینها رو قفل کرد که خیالت آسوده باشه:

نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388 توسط سارا| |

۱) کامپیوتر خرابه. عملا دسترسیم به نت، با مشکل شدید، مواجه شده. نتیجه اش همین میشه که نوشتنم به تعویق می افته. ضمن اینکه بخارشور ( بخارشوی{؟} ) رو برداشته و به جون درزهای کاشی حموم افتاده و بعدش هم به جون درزهای سرامیک کف خونه افتاده بودم. 5-6 بار، آب بخارشور رو پر کردم. 5-6 بار خالی شد. (زمان هر بار خالی شدنش، با در نظر گرفتن اینکه بی وقفه ازش استفاده بشه، حدود نیم ساعته). 5-6 بار گذاشتم بدنه اش سرد بشه و 5-6 بار هم دوباره پرش کردم و اینقدر به کارم ادامه دادم که آخرش به زور، بخارشور از دستم گرفته شد که "بچه حالت بد شد! چته؟!" به خودم اومدم. دیدم حالم اینقدر بد شده که نگو. ظاهرا تنفس اونهمه بخار، حالت تهوع به من داده بود. هنوزم خوب نشدم که نشدم. "بخار گرفتگی" یا شاید هم "بخارزدگی" پیدا کردم. البته نمی دونم این مرض، جزو امراضی که دکترا توی کتاباشون خونده اند، درج شده یا نه. ولی مطمئنم توی کتاباشون نوشته شده که خانومها هفت تا جون دارند. این رو راست گفتند!

2) مسافرت هم رفته بودم. از طبیعت مازندران و گرگان که مدتها بود ندیده بودم، لذت بسیار بردم. ولی خیلی طبیعت رو کثیف می کنند. همه اش هم به خاطر مسافران نیست. خود شهرداری اون مناطق و خود مردم شهرها، عادت خاصی توی نظافت و زیباسازی اطرافشون دارند. اگه بشه، بزودی بریم گیلان و طرفهای تبریز. همین که هوا گرم نیست، هرجای ایران برم، برام خوشاینده.

۳) خیلی وقت پیش توی روزنامه یه چیزی خونده ام که از یادم نمیره. واسه اونهایی که نخونده اند بنویسمش: وقتی کسی خودش رو از بالای ساختمونی به منظور خودکشی، به پایین پرت می کنه، همونجا بین زمین و هوا، قبل از برخورد با زمین، میمیره! به خاطر سکته! 
 
۴) اونهایی که وقایع کشور رو می نویسند و از دریچه چشمشون، وقایع رو ارزیابی می کنند، می تونند منتظر یه ایمیلی باشند با این مضمون که "ما سیاهچاله های اینترنتی (گ...ر...د...ا...ب) ، تا چند روز دیگه با حکم قضایی می آییم و یقه مبارک را گرفته و به جاییکه حکم خدا بر شما اجرا می گردد، می فرستیم. حالا بازم تشویش اذهان کن، ببینم جراتش رو داری جقله؟"

* ببخشید افکارشون رو هم پاک کنید لطفا.

۵) هفته اول به زمین و زمان، بد و بیراه گفتم از دست پارازیتها. هفته دوم تا پارازیت دیدم، خنده ام گرفت و تجسم کردمشون که چقدر مذبوحانه تلاش می کنند. هفته سوم به حول و قوه الهی، میرم چند تا از اون کانال های مبتذل رو کشف می کنم که سرم گرم اونها بشه و تلاش تیمهای تحصیلکرده مملکت! برای اصلاح الگوی علاقه بینندگان به سمت و سوی چیزهای بهترترتری جز بی بی سی و فارسی وان و ... به ثمر بنشینه.

* اجرتون با ...

نوشته شده در جمعه 24 مهر1388 توسط سارا| |

برام ایمیلی اومده بود که خاطره انگیزناک و اشک آفرین! بود. چند تا عکسش رو برای کسانی که ندیده اند، میذارم تا دل کودکی تان، تازه شود و قیلی ویلی برود.  

 

به حمد الهی، پس از "به سقف چسباندن مخالفان"، احمدی نژاد هم به نیویورک رفت و مچش رو گرفتند و با اون یکی مشتش، مشت محکمی بر دهان استکبار و دشمنان ملتهای مستضعف دنیا زد و با کلی گویی همیشگی اش، راهکارها رو ارائه داد و خس و خاشاک توی خیابون هم که براش شعار می دادند، یه دو هزار نفر بیشتر نبودند و قدرتهایی که با انرژی هسته ای و پنهون کاریهای ایشون، سر یاری نداشتند رو هم به زانو در آورد و اونها الان از در التماس در اومده اند و قراره راههای آخرشون! رو اتخاذ کنند و دیگه مثل قبل، از موضع قدرت با ما حرف نمی زنند و احتمال حمله به ایران، از چهار سال پیش تا الان، به صفر مطلق رسیده. برای سلامتیش که سالم از دانشگاه تهران و هر نقطه دیگر ایران و دنیا برگرده، صلوات!

نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388 توسط سارا| |

سالهایی که می رفتم دانشگاه، مامان می گفت توی مترو چیزی نخور. آخرش میگیرن میزننت هااااا.

خب کجا می رفتم روزه خواری! می کردم؟؟؟ برای من شده بود یه سوال. اگه می خواستم چیزی نخورم، که خب می رفتم روزه می گرفتم و ثوابش رو می بردم. یا دربست خودم رو توی خونه حبس می کردم تا کسی من رو نبینه و ثواب بیشتری ببره!

چند روز پیش توی یک سایت خبری یا روزنامه، خوندم که توی تهران تا اونروز، نزدیک به صد تا پرونده (کمی کمتر از صد)، تشکیل شده واسه روزه خوارها. البته ظاهرا در ملاعام بوده و به نهی از منکر توجه نکرده بودند. این سوای اون هزار و خورده ای مورد نهی از منکر بوده که طرف، احتمالا از ترس کهریزک، دست از روزه خواری برداشته. اگه به من چیزی می گفتند، حتما به خاطر زبون درازم، یکی می خوابوندند توی صورتم.

سبز بمانیم

فیلم حنا مخملباف رو دیشب از بی بی سی دیدیم و گریستیم. برای تمام انرژی ها (از نوع بمب اتمی) و امیدها و همدلی ها و همبستگی کشور قبل از 22 خرداد. گریستیم برای تمام قلبهای دریده شده با تیر و باتوم و خنجر. برای تمام انکارهای نظامیانی که تا دندون مسلح بودند ولی هنوزم میگن ما دست به اسلحه نبردیم. از خدا حیا نمی کنند. فیلم همه شون، روی نت و مبایلهاست. حالا صدا و سیما دست نشانده شون، یه چیز دیگه پخش میکنه، باورشون شده که تفنگ آب پاش هم نبرده بودند. گریستیم برای دل داغدار تمام پدر و مادرانی که جگرگوشه شون (یک آدمی مثل خواهر یا برادرهای نازنین هر کدوم از ماها) از دست رفت و حتی اجازه سوگواری و تخلیه عواطفشون رو بر سر مزار فرزندشون نیافتند. نمی دونم به آهِ مادری که از ته دل، خدا رو صدا میزنه و صادرکنندگان دستور قتل فرزند بیگناه و بی دفاعش رو به خداوند می سپاره و از او مجازاتشون رو می طلبه، اعتقاد دارید یا نه. گریستیم برای تمام الله اکبرها، برای تمام لحظاتی که توی این کشور پهناور، از سر تنهایی، باز هم خدا رو فریاد زدیم. گریستیم برای ...

قراره به قول خودشون، "برخورد تند" به زودی صورت بگیره. دیگه خدا میدونه تندتر از اینها که کردند، چی می تونه باشه. خدا روح شهید بهشتی رو قرین رحمت کنه و حواسش رو پرت کنه که یه وقت از اون بالا بالاها، زندانهای ایران رو نگاه نکنه و فرزند دربندش رو نبینه. پس فردا، پسر مرحوم بهشتی هم اقرار میکنه که از خط پدرش خارج شده بوده و از "بعضی" ها طلب بخشایش میکنه.

درخواست مرگ برای آقایان موسوی و کروبی، شده درخواست برخی مداحان توی شبهای قدر. برای مردم، نسخه می پیچند!!! والا ما مردم عادی که توی قصرهای پر از مامور و محافظ زندگی نمی کنیم و داریم بین مردم راه میریم، از بی سوادش گرفته تا نخبگان، همه دارند بد و بیراه به ... میگن. یعنی راحت توی تاکسی، نام می برند و مرگ بر ... میگن. نمی دونم چرا یکی از این اطرافیانشون، خبرای توی جامعه رو بهشون نمیرسونه.

به قول یکی از دوستان: " عجب صبری خدا دارد!"

* «موج سبز آزادی» مطلع شده که دفتر رهبری در اقدامی نامناسب با پرداخت پول به بازداشت‌شدگان کهریزک تحت عنوان «دلجویی رهبری» تلاش کرده آنها را راضی کند که از طرح آزار و اذیت‌های صورت گرفته در دوره‌ی بازداشت در رسانه‌ها، خودداری و پیگیری این موضوع را رها کنند. به گزارش موج سبز آزادی، مدتی پیش تعدادی از کسانی که در کهریزک بازداشت شده بودند، به صورت جداگانه از سوی دفتر رهبری فراخوانده شده‌اند و با آنان مصاحبه شده است. در این مصاحبه از آنان درباره‌ی جزئیات رفتارهایی که در بازداشتگاه کهریزک با آنان صورت گرفته است، سؤال شده و آنان نیز پاسخ گفته‌اند. این گزارش حاکی است، بعد از مدتی، تعدادی از آنان که بیشتر مورد آزار و اذیت واقع شده بودند، دوباره به دفتر رهبری فراخوانده شده‌اند و به هر یک از آنان مبالغی - از یک میلیون تومان به بالا - به عنوان دلجویی از جانب رهبری پرداخت شده و به طور تلویحی از آنان خواسته شده است که از طرح موضوع آزار و اذیت‌ها در رسانه‌های عمومی خوداری کنند. یکی از مواردی که برخی از بازداشت شدگان به آن اشاره می‌کنند، حضور سردار رادان و برخی دیگر از فرماندهان نیروی انتظامی در بین شکنجه‌گران بوده است. آسیب‌دیدگان کهریزک، با توجه به نحوه‌ی برخورد شکنجه‌گران و همچنین متجاوزان، معتقدند که تجاوزها اشتباه شخصی یک یا دو نفر از پرسنل نبوده و به عنوان یک شکنجه‌ی سیستماتیک برای افرادی که بر سر موضع خود می‌مانده‌اند و تسلیم بازجویان نشده‌اند، به کار رفته است.

 آیا این حرمت‌های شکسته شده و آن جنایت‌های انجام شده را با پول می‌توان خرید؟

پس کی دادگاه رسیدگی به عوامل و روسای گردن کلفت متجاوزان و شکنجه گران و قاتلان، از صدا و سیما پخش خواهد شود؟!

* حوصله و اعصاب لینک گذاشتن ندارم. وگرنه تمام سرم پر از اخبار مزخرف این نامردان است. دقیقا حس این تخم مرغها رو دارم:

* خانواده چهار نفری خاله بزرگ من، همه شون مریضی گوارشی و معده دارند. کلا این توی فامیل ما زیاده. و فقط پسر کوچیکه روزه میگیره. هفته پیش مهمون ما بودند. از خانواده ما هم فقط برادر کوچیکه روزه میگیره. طبق معمول، مهمونها به اتاق من اسباب کشی کردند و توی شبهای قدر، من موندم و حوضم. شب که همه خوابیدند، دیدم همه درهای اتاقها بسته است. شب قدر فقط برام وقتی معنا داره که توی یه اتاق تاریک و تنها! سپری کنمش. تنها جای ممکن، کجا بود؟ بله حمام!!!

شب قدرم رو در حمام گذروندم. به هر حال آدم می تونه اونجا راحت هر چی می خواد بخونه و گریه کنه و با خدا درد دل کنه. و کسی هم نبیندتش! خدا صبر بده به همه دلشکستگان این وقایع اخیر. مهمونها رفتند همین چند ساعت پیش.

** نماز و روزه همگی، مقبول درگاه خداوند. ما بی نصیبان رو دعا بفرمایید.

نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388 توسط سارا| |

دو هفته پیش، آخر شب خواستم ورقها و کتابهای روی تخت رو جمع و خِیر سَرَم، لالا کنم. وزن خرت و پرتهایی که از روی تخت برداشتم زیاد بود. پریدم پایین. اول از همه هم پای چپم رسید روی زمین. تمام وزنم، اومد روی پای چپ. البته به اضافه وزن خرت و پرتهایی که توی بغلم بود. یه چیز تیز مثل سوزن، نه! مثل نوک مداد، نه! مثل میخ، نه!!!!! بذارید پیاز داغش رو بیشتر کنم. مثل میخ طویله، وارد پاشنه پام شد!

پاشنه پا

مُردم!  لنگ لنگان نشستم و چیزی که فرو رفته بود رو بیرون کشیدم. یه چیزی شبیه طلق شکسته شده، بود. یه تیکه بزرگ. گفتم خب! زود خوب میشه دیگه!

ولی حسابی من رو به وحشت انداخت. چون تا برسم دم در حمام، کلی خون ریخت روی سرامیک. با خودم گفتم نکنه از این مریضی ها گرفتم که خون لخته نمیشه!  بعد از یک ربع، خونش بند اومد. با کلی گلایه از زمین و زمان، رفتم خوابیدم. از فردا صبحش تا همین امروز، لنگ لنگان راه می رفتم. یعنی پاشنه پام رو روی زمین نمی تونستم بذارم. یا به شدت درد می کرد یا می سوخت. همین شکلی هم توی خیابون راه می رفتم. مامان که می گفت حتما هنوز چیزی توی پات باقی مونده. ولی خب نه عفونت می کرد و نه چیزی معلوم بود.

خواب می دیدم که پام عفونت کرده و قانقاریا گرفتم و پام رو شکافتن و هیچی توش پیدا نکردن و همش خون و خونریزی و صحنه جنگ. حاضر هم نبودم برم اورژانس و از اینجور اماکن! چون می گفتم توی خواب، چیزی توی پام پیدا نکردند، مگه بیکارم برم اورژانس؟ اون هم آدم مهمی مثل من با اینهمه وقت گرانبها! دو هفتهههههههههههههه با بتادین و باند و روشهای خودم، با وسواس مراقبتش کردم که خوب شه. نشد.

حس ششمم به تازگی وجدان درد گرفته بود و از خواب بیدار شده بود و همش می گفت یه چیزی توی پات باقی مونده. امروز زدم به سیم آخر و میز اتاق عمل درست کردم با نور چراغ مطالعه ام و یه عدد موچین و مقادیری بتادین. خودم رو عمل سرپایی بدون بی هوشی کردم. به همون اندازه طلق که شب حادثه بیرون کشیده بودم، طلق شکسته یافتم و مثل ارشمیدس، بالا و پایین می پریدم که یافتم یافتم!!!

الان مثل آدم راه میرم.

* یه خدا رو شکر بگید واسه تندرستی تون.

نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388 توسط سارا| |

دستش رو گرفت. گفت همراه من بیا. قدم به قدم جلو می برمت. نترس. به من اعتماد کن. تا آخر پله ها با هم هستیم. چراغ دستمه. نگران تاریکی نباش. پات نمی لغزه.

حرفش رو قبول کرد. با هم بالا رفتند.... رفتند.... رفتند....

ولی

به عهدش وفا نکرد. نیمه ی راه... دستش رو رها کرد. گفت خودت باقی راه رو برو.

باقی راه، تاریک بود. ترسان و لرزان، قدم برمیداشت. می دونست خدا اون رو می بینه و چراغ راهش میشه. در هر گام، می اندیشید: این راه، سرانجامی و هر پلکان، انتهایی داره.

ولی کاش می شد فراموش کنه که "به عهدش وفا نکرد".


توی ساختمونمون یه وضعی پیش اومده، اسفناک!!! یعنی ببینید چه آدمهایی ممکنه اطرافمون باشند و مجبور به تحملشون باشیم! تنها خبر خوب این روزها، اعلام نتایج کارشناسی ارشد بود. برادرم قبول شده.

نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388 توسط سارا| |

یکی در میون، خبر خوب و بد بنویسم تا متناسب با اسم فیلم هندی بشه.

گل زیر رو، از یکی از شاگردهام دریافت نمودم. این دختر رو به همراه یه خانوم دیگه، بعد از کلاس تا یه جایی از مسیرم سوار ماشین می کردم. این گل، احتمالا برای اینه که نمره اش رو توی لیست، عدد خوشگلی بذارم! خیلی دلبسته ی این گل شده ام.

خاله ی مامان، فوت کرد. اسمش، فاطمه بود. اما چون خواهرها و برادراش، "باجی" صداش می کردند، ما هم از بچگی یاد گرفته بودیم بگیم: "خاله جان باجی". دوستش داشتیم. و همگی، موقع تاسف خوردن برای رفتنش، میگیم:"چقدر مهربون بود". ازش جز خاطرات خوب و شیرین، چیز دیگری یادم نمیاد. خیلی مهربون بود. خیلی! .... سرطان، در عرض 3-4 ماه غلبه کرد و ...

بابا همش می گفت من همین چند سال آینده رو می تونم راحت رانندگی کنم و عمرم می خواد تموم بشه و باید هرچی دارم رو خرج کنم و بچه هام راحت باشن و اگه الان این کارها رو نکنم، کی کنم و مرگ حق است و از این جور حرفهای اعصاب خردکن! و اینکه این همه عمرم رو با کار و سختی کشیدن و ... طی کردم و حالا وقتشه که بیشتر با خانومم برم مسافرت و ...

یهو یه روز از خواب بیدار شد و گفت می خوام یه ماشین شاسی بلند جدید بخرم و ... باز دوباره همون حرفها. اولش فکر کردیم همش حرف هستش. اما خب امروز ماشین نقره ای مورد علاقه اش رو خرید و الان هم توی پارکینگه. قراره قربانی کنیم. رفتم پارکینگ و نگاهی به ماشین انداختم. فوق العاده است. ولی گمون نکنم بتونم سوارش بشم. پدال گلاچ نداره. دنده اش اتومات میشه و اصلا با این فناوری ها! راحت نیستم. من و مامان که همون اول، عوض اینکه بریم پشت فرمون بشینیم، رفتیم صندوق عقبش رو باز کردیم و دادمون در اومد که توی این، دو تا چمدون بزرگ ما که جا نمیشه، چه برسه به باقی وسایلمون. (وقتی سه تا مرد میرن خرید ماشین، همین میشه دیگه. صندوق عقب رو اصلا بررسی نمی کنند)

پشت فرمون نشستم و امتحان کردم. نمی دونم مردها چطوری این چیزها رو پارک می کنند. بعدش اومدم از دور، پشتش رو نگاه کردم. بابا: چطوره؟ حالا بعدا باهاش یه دوری بزن، کیف کن.

نگاش می کنم. به چین و چروک های گردن و پیشونیش. به لبخندش وقتی علی از سر کار اومد و کلی تبریک گفت بابت ماشین و رو به بابا بلند خندید و گفت ان شاء الله چرخ هاش همیشه بچرخه بابا.

نگاش می کنم. از لذت ما، بیشتر سرشار از شادی میشه تا از لذت سواری با ماشین جدیدش.

نگاش می کنم و دلم میخواد به هرجا که اراده کنه برای سفر، پیش قدم باشم تا از این دوران بازنشستگی اش، لذت ببره.

* خدایا سایه همه ی باباها رو از سر بچه هاشون کم نکن. خدایا همه ی باباهای زحمتکش به رحمت خدا رفته رو بیامرز.

** ۸ شهریور، سی امین سالگرد ازدواج مامان و باباست.

نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388 توسط سارا| |

این عکسها مال اواخر اردیبهشته. ولی خب من تا از دوربین بگیرم و آماده کنم، خورد به زمان تب انتخابات و بعدش هم این اوضاع غم انگیز ایران و حالا هم اخبار تجاوز و... . ولی چون سرسبزی، دل رو آروم می کنه و باعث شادی میشه، میذارمشون تا شاید حداقل چشماتون نوازش بشه.  اون موقع که ما رفتیم، اینقدر خلوت بوووووووووووووووووود که حد نداره. فصل مسافرتی نبود و کلی پیاده روی کردیم و هوای عالی نوش جان نمودیم. مهم تر از همه، شرجی!!! نبود . زیبا، آروم و بهشت سرسبز ایران. اینقدر گل میمون ببینید که سیر بشین.  آخه تنوع رنگش زیاد بود. اصلا چشم آدم، قیلی ویلی می رفت.

نمک آبرود

نمک آبرود

نمک آبرود

نمک آبرود

نمک آبرود

نمک آبرود

نمک آبرود

نمک آبرود

نمک آبرود

نمک آبرود

نمک آبرود

نمک آبرود

نمک آبرود

نمک آبرود

نمک آبرود

نمک آبرود

نمک آبرود

نمک آبرود

نمک آبرود

نمک آبرود

نمک آبرود

نمک آبرود

نمک آبرود

نمک آبرود

نمک آبرود

نمک آبرود

نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388 توسط سارا|


Design By : Night Skin